|
|
|
|
دیروز روز خوبی بود.نه اینکه خبر خاصی باشه ها... اما من هر بار که کنار خونواده امون هستم و همه خوب و سر حالن به نظرم روز خوبیه! خدا رو شکر! دیروز اهورا منو از خواب بیدار کرد اما چون خیلی گیج بودم علی اومد بغلش کرد و من یه ساعت دیگه هم خوابیدم! اما بعدش با اینکه بازم خوابم میومد اینقدر اهورا مامممما مممم کرد که خواب از سرم پرید! چقدر این شکلکه با نمکه من بدم نمیومد اهورا گاهی پستونک بخوره اما پسمل من زرنگتر از این حرفاست! چیزای مزخرفو دوست نداره! طبق قرار قبلی با مامانم که میخواستیم بریم با هم بیرون اماده شدیم و زدیم بیرون یه کمی چرخیدیم تو شهر و بعدش رفتیم دنبال مامانم و خواهری
مامانم مثل همیشه پیش علی نشست و من و اهورا و خواهری عقب! اهورا تند تند شیر خورد تا خوابش برد! میخواستیم از این باغاسبزی بخریم رفتیم یه جایی که اینقدر قشنگ بود که نگووووووووووو مامانم هم تا تونست سبزی تازه خرید منم واسه سوپ اهورا چند کیلو گشنیزـجعفری و واسه خودمونم سبزی کوکو گرفتم! توی زمینا من کلی با علی شوخی کردم و اونم هی میخندید یه تربچه هایی بود قد یه چی بگم..سیب زمینی بزرگ! باعث تفریح ما شده بودن! من میکندمشون و به آقاهه که داشت واسمون سبزی میچید میگفتم آقا اینا واسه چی خوبه؟ و علی مرده بود از خنده!میگفتم اگه واسه آشه ببریم!! اهورا هم کماکان خوابیده بود......رسیدیم خونه بیدار شد البته تو شهر هم مامانم خرید داشت علی گله وایساد تا مامان همه خریداشو انجام داد! ناهار هم مامانم از قبل گفته بود که اونجائیم یه سوپ عالی واسه اهورا..برنج و مرغ هم واسه ما درست کرد که مثل همیشه خیلی خوشمزه بود یه مقدار از سبزیا رو کمک کردم با مامان بعدشم با علی و اهورا رفتیم تو اتاق خوابمون برد تا ۶ عصر بعدم که بازم تو پاکیدن سبزی کمک مامان کردم! بابا هم همش با اهورایی بازی میکرد و میبردش پبش طوطی وراجمون! شام هم اونجا بودیم مامان علی زنگ زد که بیاین خونه ما اما چون میخواستم کمک کنم به مامانم همونجا موندیم تا ساعت ۱۱ تقریبا اونجا بودیم شام هم برنج خورشت کرفس و بقایای مرغه رو خوردیم! و اومدیم خونه خودمون.........
امروز صبح هم ساعت ۹ با اهورا بیدار شدیم من سوپ اهورا و ناهار خودمونو درست کردم سالاد هم! و اومدم نشستم پای کامی جون! اینم عکس از دیروز!
|
||
|
+
نوشته شده در شنبه شانزدهم آبان 1388ساعت 11:30 توسط رونالی
|
|
||